دستی بگیر از من که دنیا را رها کنم
در قعر آغوشت خدا را ناخدا کنم
بانگ صدا را کشته ام تا در دل سکوت
نوری میان این زمان فرمانروا کنم
دردی مداوم دارد این اشعار نیمه جان
باید به نامت رنج دوران را دوا کنم
من را به اعماق تماشایت رسانده ای
تا یک نفس بر عهد این پیمان وفا کنم
فصل سقوطم می رسد اما در آن میان
دستی بگیر از من که دنیا را رها کنم